منوي اصلي
آخرين دانلودها
آمار سايت
مقالات : 817
مهتدون : 25
کليپهاي صوتي : 353
کليپهاي تصويري : 12
دانلود کتاب : 291
دانلود نرم افزار : 0
بازديد امروز : 477
بازديد کل : 2053668
 
   
شهدای اهل سنت ایران قسمت سه
تاريخ درج:  2013-03-24  تعداد بازديد:  565
8- مولوی موسی کرم پور امام جمعه اهل سنت مشهد - خراسان (مشهد) ایشان امام مسجد شیخ فیض ـ تخریب شده ـ بودند، قلم از بیان تاریخ زندگی این شخص عاجز است زیرا در مشهد، اهل سنت بی‌نهایت مظلوم هستند. شکنجه این مرد موحد نیز بسیار سنگین بود. مدت مدیدی درگیر مشکلات و امور مسجد و اهل سنت مشهد بود که دجالان نظام تمامی حیله‌ها و مکرهایشان را برعلیه وی به کار می‌برند تا شاید مسجد را رها کند اما او هرگز چنین نکرد. در نتیجه زنی فاحشه و اطلاعاتی را می‌آورند و می‌گوید: ای اهل سنت، این مولوی شما و امام جمعه شم

 

8- مولوی موسی کرم پور امام جمعه اهل سنت مشهد - خراسان (مشهد)

ایشان امام مسجد شیخ فیض ـ تخریب شده ـ بودند، قلم از بیان تاریخ زندگی این شخص عاجز است زیرا در مشهد، اهل سنت بی‌نهایت مظلوم هستند. شکنجه این مرد موحد نیز بسیار سنگین بود. مدت مدیدی درگیر مشکلات و امور مسجد و اهل سنت مشهد بود که دجالان نظام تمامی حیله‌ها و مکرهایشان را برعلیه وی به کار می‌برند تا شاید مسجد را رها کند اما او هرگز چنین نکرد.

در نتیجه زنی فاحشه و اطلاعاتی را می‌آورند و می‌گوید: ای اهل سنت، این مولوی شما و امام جمعه شما با من عمل فاحشه انجام داده است، تا با این حیله این مجاهد نستوه را بی‌حرمت کنند. - سبحانک هذا بهتان عظیم-. همانند تهمتی که بر نبی یوسف علیه السلام زده شد.

به کتاب «آخرین فریاد» که در رابطه با تخریب مسجد شیخ فیض مشهد نوشته شده مراجعه نمایید تا خبث این مجرمان بیشتر برای شما روشن گردد.

اما بعد از ویران کردن مسجد، باز هم مردم در جای مسجد که به پارک تبدیل شده و چمن پیش ساخته کاشته‌اند نماز جمعه را با اشک و ناله می‌خواندند.

فشارهای دولت بجایی رسید که به این هم راضی نشد و تصمیم قتل مولوی را گرفت و شیخ ناچار تصمیم به هجرت گرفتند و راهی هرات افغانستان شدند.

در خطبه جمعه هرات سه نوار از ایشان بجای مانده است که در آن به بسیاری از ظلمها و تبعیضها علیه اهل سنت و همچنین قتل و ترور بسیاری از علماء و تخریب  شدن مسجد فیض، اشاره می‌کند. ایشان در این سلسله از شهادت حنظله شروع می‌کند و تا یک هفته قبل از شهادت خودش با بیان مظلومیت اهل سنت ایران و ترور بزرگان اهل سنت این موضوع را ادامه می‌دهد. در جمعه سوم مأموران و جیره‌خواران جمهوری اسماعیل صفوی دوچرخه‌ای را جلو مسجد جامع هرات می‌گذارند که در این دوچرخه بمب کار گذاشته بودند. بعد از خطبه جمعه که مردم بیرون می‌آیند منتظر می‌شوند تا اینکه مولوی به درب خروجی برسد به محض رسیدن مولوی به درب مسجد دوچرخه را منفجر کردند و دو تن از این تروریست‌های دین فروش سوار بر موتورسیکلت شده و فرار می‌کنند و مولوی (باذن الله) به  همراه 14 تن از نماز گزاران به درجه رفیع شهادت نایل می‌شود.

 

9- قدرت الله (عبدالحق) جعفری رحمه الله - خراسان

ایشان جوانی پاک و با نشاط از فرزندان اهل سنت خراسان که فارغ التحصیل دانشگاه اسلامی پاکستان بودند و همچنین از محضر علمای زادگاهش خراسان و نیز دیار کردستان بهره برده بود و در آنجا با بزرگان اهل سنت کُرد آشنا می‌شود بقول خودش که می‌گفت: از درس‌های آقای عبدالعزیز سلیمی استفاده فراوانی نمودم و از غیرت و شهامت ملت کُرد درس توحید و مقاومت را آموختم و ترسی از این ولایت تراشان شیطان صفت دنیا پرست در دلم نبود زیرا نوارهای مفتی زاده را گوش می‌دادم که این جملات را در تهران و کرمانشاه در محضرعام به سران این نظام مجوسی می‌گفت: «دنیا پرستان از خدا بیخبر». و می‌گفت که این‌ها در ظاهر به اسلام تظاهر می‌کنند و در باطن نوکران سر سپرده اسرائیل و آمریکا و روسیه هستند. ملت بیچاره شیعه را رام نموده و فریب داده‌اند و فرزندان این مزر و بوم را به ناحق به کشتن دادند.

او ازروحانيون جوان و پر تحرك اهل سنت خراسان بود كه براي بيداري و دوري جستن اهل سنت از بي‌تفاوتي، شديدا تلاش مي‌كرد و اين امر بي‌باوران ولايت سالار و نوكران آن‌ها را عليه او بر انگيخت و براي او پاپوش درست كردند و متهم به وهابيت ساختند, لذا این دعوتگر جوان را در سال 1990 میلادی، چند صباحی پس از بازگشت از پاکستان و دقیقا بعد از رجوع از سفری که به دیار کردستان داشت دستگير, و به زندان انداختند، شهيد جعفري در سياه چال‌هاي رژيم به ويژه در شكنجه گاه اوين به بدترين وجهي شكنجه شد به نحويكه حدود 9ماه بعد از اذيت و آزار هم قادر به پياده روي نبود اما با وجود اين همه شكنجه مردانه ايستاد و تن به ذلت و خواري نداد و سر انجام بعد از سپري كردن بيش از يكسال در شكنجه گاه‌هاي اوين درتهران و در زندان مشهد در اسفندماه 1369شمسی (1990میلادی) بعد از ملاقات حضوری خانواده با وی به اتهام دروغين وهابيت اعدام گرديد و جنازه را به خانواده‌اش تحویل می‌دهند.

10- مولوی عبدالوهاب صدیقی خوافی رحمه الله – خراسان

ایشان از علمای اهل سنت خراسان بودند که از مدارس دینی پاکستان فارغ التحصیل شده بود. سن این شیخ جوان بیست و اندی بیش نبود که به اذن الله به شهادت رسید. مولوي عبدالوهاب پس از فارغ التحصيل شدن از پاكستان و باز گشت به كشور دستگير و به زندان افتاد و مدت 16ماه در سياه چال‌هاي اطلاعات رژيم سبائي ولايت فقيه زير شكنجه و آزار قرار گرفت و سر انجام در اردي بهشت ماه 1370شمسي (1990 ميلادی)، در زندان دادگاه ویژه روحانیت  اعدام گرديد و تهمت او نیز همانند دیگر همفکرانش عقیدتی و بر طبق  معمول وهابیت بود.

بعد از شهادت شیخ خوافی مردم معترض در خیابان‌ها را به رگبار و گلوله بستند که عده‌ای شهید و زخمی و مجروح شدند.

 

11- مولوی عبدالعزیز کاظمی رحمه الله - خراسان (بیرجند)

ایشان از فارغ التحصیلان و همچنین شاگردان ممتاز دانشگاه اسلامی مدینه منوره بود. شیخ عبدالعزیز پس از بازگشت به دیارش تحصیلات خود را ادامه می‌دهد و با اخذ مدرک دکترا در دانشگاه تهران و مشهد مشغول به تدریس می‌شود. ایشان در این مدت تدریس باعث بیداری و روشنگری بسیاری از دانشجویان حقیقت‌جوی کشور مان شدند. این روشنگری‌ها و بیدارسازی‌های وی بود که مسئولان حکومت آخوندی را به ستوه آورد تا اینکه بالاخره نظام رافضی ایران تصمیم ترور و قتل او را می‌گیرد. ایشان مدتی نیز امام جمعه زادگاهش شهرستان بیرجند بود. وی مردی بسیار شجاع بود که هرگز حاضر به سازش با حکومت آخوندی نشد، زیرا برای او دین مهمتر از حیاتش بود. این بود که در سال 1994میلادی بعد از چند روز شکنجه وحشیانه از طرف اطلاعات زاهدان جسدش را در خیابان انداخته بودند. آثار شکنجه در صورت و فک مچاله شده‌اش واضح و آشکار بود. بعد از شهادت این مرد با ایمان، حکومت تفرقه‌ی بزرگی در بیرجند درست کرد که هنوز هم آتش این فتنه خاموش نشده است.

بزرگترین حیله این نظام مجوسی ایجاد تفرقه و اختلاف بین اهل سنت است روزی به اسم سلفی و روزی دیگر با نام خلفی و روزی به اسم تبلیغی و اخوانی و... بلوی و فتنه‌ای درست کرده که اهل سنت را  به همدیگر مشغول کنند.

12- مولوی نعمت الله توحیدی- زاهدان

ایشان در سال 1331 هجری شمسی در روستای گوهردشت بلوچستان از توابع زاهدان چشم به جهان گشود و پس از به پایان رساندن مقدمات علوم اسلامی در مدارس زاهدان بلوچستان برای ادامه تحصیل راهی کشور پاکستان می‌شود. و تحصیلات دینی خود را در دانشگاه بدرالعلوم پاکستان به اتمام می‌رساند.

شیخ نعمت الله پس از بازگشت به وطن، در مدرسه علوم دینی دارالعلوم زاهدان مشغول به تحصیل می‌شود.

شهید توحیدی از علمای مشهور و سرشناس بلوچستان بودند، ظالمان ایشان را روز دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۵ مطابق با ۱۱ ربیع الاول ۱۴۲۷ همراه با 4 نفر دیگر از علمای زاهدان بوسیله یک اتوبوس خالی تعقیب می‌کنند که در بین راه زاهدان میناب ماشینشان را زیر می‌گیرند و همه ایشان به اذن الله شهید می‌شوند.

نوارهای سخنرانی ایشان گویای عقیده توحیدی (نشأت گرفته از قرآن و سنت صحیح) ایشان می‌باشد و با شنیدن آن به علت ترور و شهادتشان بدست این حکومت شرک پیشه خرافه دوست، بیش از پیش پی خواهیم برد. 

13- استاد بهمن شکوری رحمه الله، دبیر کل اهل سنت در تهران - شمال ایران (طالش)

ایشان را شاید بتوانیم اولین شهید اهل سنت ایران پس از این انقلاب شوم نامید. استاد شکوری كه از دانشمندان اهل سنت شمال کشور و منطقه زیبا وسرسبز طالش بودند را به بهانه اینکه، شما به عتبات عالیات و همچنین امام جعفر صادق توهین کرده اید در سال 1986 میلادی و در سن تقریبا 50 سالگی دستگیر و به زندان اوین منتقل کرده و در همانجا ایشان را اعدام و به اذن الله شهید می‌کنند. این شهید را کمتر کسی  می‌شناخت و با کمال تأسف اهل سنت شمال ایران توانایی آن را نداشته‌اند که حتی  تعزیه ای برای وی بگیرند و یا اسمی از ایشان در جایی مطرح کنند.

این مبارز در زمان حکومت محمدرضاشاه پهلوی نیز مدتی را در زندان‌های حکومتی سپری کرده بود.

14- مولوی عبدالناصر جمشید زهی رحمه الله

وی بعد از هجوم ناجوانمردانه سپاه به منزلش در خاش بلوچستان، به ناچار دیار خود را ترک می‌گوید و به پاکستان هجرت می‌کند. شیخ عبدالناصر تحصیلات خود را در پاکستان تکمیل می‌کند و پس از فارغ التحصیل شدن در دانشگاه پاکستان ره‌سپار دانشگاه دمشق سوريه شد و بعد از گذراند دو سال در رشته‌ي الدعوة به اخذ مدرك ليسانس نايل آمد.وبه پاکستان باز می‌گردد و در آنجا به تدریس نیز مشغول می‌شود و پس از مدتي بالاخره ایشان بهمراه شهید عبدالملک ملازاده فرزند مولانا عبدالعزیز رهبر سابق اهل سنت زاهدان، در سال 96 میلادی در شهر کراچی پاکستان با گلوله نوکران و مزدوران نظام ایران به اذن الله به مقام والای شهادت نائل گردیدند.

15- امیر حیاوی رحمه الله- آبادان

از هدایت تا شهادت

امیر حیاوی (امیر رضا حیاوی ‌نسب) در خردادماه 1356 هـ.ش در آبادان در خانواده‌ای كه از نظر مالی چندان در سطح بالایی نبودند، به دنیا آمده است. پدرش عبدالنّبی در ابتدا در كشتیهای مختلف ملوان بوده اما اكنون یك كارگر ساده شهرداری آبادان است. پدرش از خانواده‌های عرب خوزستان (منطقه اهواز) می‌باشد. امیر فرزند ارشد خانواده بود كه 3 برادر و 2 خواهر دیگر هم داشت.

با شروع جنگ ایران و عراق، به همراه خانواده‌اش به اهواز- و احتمالاً بوشهر و شیراز- مهاجرت می‌كند و سپس به آبادان باز می‌گردند. بعد از تحصیلات اولیه، موفق می‌شود كه در رشته حقوق دانشگاه همدان (ابوعلی سینا- دولتی) با رتبه سه رقمی 132 در کل کشور، قبول شود. در دانشگاه نیز از دانشجویان موفق و باهوش بوده است. در همین دانشگاه همدان بوده كه به لطف و فضل الله عزوجل مسیر حق و هدایت برایش آشكار می‌شود. اما در سال آخر دانشگاه در حالی كه تا گرفتن لیسانس فاصله‌ای نداشته به دلیل فشارها و مشكلات و عقیده جدیدش- عقیده اهل‌سنّت- ناچار تحصیل را رها می‌كند و مجبور به ترک آن می‌شود.

چگونگی هدایتش:

وی در همان دانشگاه همدان پس از اینکه مانند بسیاری از جوانان که از این دین خرافاتی و رافضی خسته شده و به تنگ آمده‌اند، ابتدا به مکتب کمونیسم روی می‌آورد و با توجه به هوش بالایی که داشت چنان در این فکر باطل رشد می‌کند که بعنوان یکی از داعیان کمونیسم در دانشگاه مطرح می‌شود. اما (همانگونه که خودش می‌گفت) همیشه دچار ترس و دلهره و اضطراب بودم و خواب‌ها و کابوسه‌ای بدی می‌دیدم. ذهن کنجکاو و جستجوگر وی بدنبال حقیقت و دینی که دلش با آن آرام پذیرد به پیش میرود تا اینکه در دانشگاه با دانشجویان اهل کردستان دوست شده و با آنان انس می‌گیرد و روز بروز بیش از پیش در مورد دین و عقیده شان می‌پرسد و بدین ترتیب به دین اسلام (اهل سنت و جماعت) می‌پیوندد و بعد از آن سفرهایی را به کردستان و بلوچستان داشته که در آن با بعضی از علماء دیدار می‌کند. در طی این رفت ‌و آمدها مطالب زیادی از عقیده و فقه اهل سنّت می‌آموزد و زندگی‌اش از بی‌دینی و كفر به سوی توحید و دین‌داری اوج می‌گیرد و با علاقه زیاد كتب دینی اهل سنّت را در زمینه‌های مختلف مطالعه می‌كند.

چگونگی هدایت یافتن امیر از زبان خودش:

در اواخر دوران كمونیستی، احساس خیلی بدی داشتم. انگار كه از در و دیوار بر من نفرین و لعنت فرومی‌بارید. خیلی پریشان و مضطرب بودم؛ حتی هنگام خواب هم دچار كابوس و حالت‌های وحشتناكی می‌شدم. اگر می‌خواستم دری را باز كنم ولی موفق نمی‌شدم، خیال می‌كردم كه در و دیوار هم با من لج كرده‌اند.

شبی از شب‌ها خیلی نگران و مضطرب بودم. همه جا برایم تاریك و سیاه بود. نمی‌توانستم بخوابم. ناخودآگاه برخاستم، می‌خواستم نماز بخوانم- در اوج دوران كمونیستی-. نیرویی بیرونی مرا بسمت دستشویی‌های (وضوخانه) خوابگاه می‌برد. وضو گرفتم؛ همان وضویی كه از دوستان كُرد دیده بودم. احساس عجیبی داشتم. به اتاقم برگشتم. هنگامیكه تكبیرۀ الإحرام را گفتم؛ خواستم دست‌هایم را رها كرده و- مانند شیعه‌ها- پایین بیندازم؛ اما نتوانستم. انگار نیرویی قوی جلوی حركت دستم را گرفته بود. من هم كه دیدم نمی‌توانم دستم را پایین بیاندازم؛ آن‌ها را همان وسط راه همانند سنّی‌ها روی سینه قرار دادم و 2 ركعت نماز خواندم.

بعد از نماز احساس خیلی خوبی داشتم. احساس كردم كه تاریكی و ظلمتها از بین رفته است و دیگر از در و دیوار بر من لعنت و نفرین نمی‌ریزد. بسیار شاد و خوشحال بودم».

پایه علمی وی در سفرهای بلوچستان و دیدار با علمای توحیدی و مجاهد آن دیار که یکی از آن‌ها شهید باذن الله شیخ علی دهواری بود، شکل گرفت. وی همیشه رابطه‌ای صمیمی با شیخ علی و علمایی دیگر (که از ذکر نامشان معذور هستيم) داشت و بسیار تحت تاثیر عقیده صحیح و پایبندیشان به سنت و همچنین سادگییشان قرار گرفته که خود همیشه این را می‌گفت.

پس از اخراج از دانشگاه که مهمترین سبب آن، عقیده وی و دعوت دانشجویان دیگر به این عقیده بود، به شهرش آبادان بازمی‌گردد اما (همانند بسیاری از جوانان هدایت یافته آن دیار) با آزار و اذیت خانواده و جاسوسان دولت و... روبرو می‌شود و ناچارا به جنوب کشور (منطقه بندرلنگه و بندرخمیر) سفرکرده و در آنجا با دوستان و همفکران جدیدش دوست شده و روز بروز انس و محبت بینشان بیشتر شده و زندگی و ماندن در آنجا را برمی گزیند و بالاخره امیر در همانجا ازدواج می‌کند و دیگر به شهر پدریش آبادان باز نمی‌گردد.

او به همسرش و خانواده ایشان بسیار علاقه‌مند و وابسته بود. در واقع آن‌ها در قلب امیر جایگزین خانواده پدریش شده بودند كه امیر را آزرده و از خود رانده بودند.

زندگی جدید وی و اوج رشدعلمی او در جنوب با دیدار بسیاری از علماء و دانشمندان اهل سنت و مطالعه کتاب‌های بسیاری در علوم اسلامی بخصوص درعقیده و حدیث و متاثرشدن از کتاب‌های شیخ آلبانی رحمة الله علیه و... شکل می‌گیرد.

شهادت:

وی در یکی از سفرهایی که (برای دیدار همسرش که در مدرسه دینی خواهران اهل سنت خنج مشغول به تحصیل بود) به شهر خنج داشت در بین راه به همراه چند تن از دوستان که در ماشین باوی بودند، دچار سانحه رانندگی می‌شوند که به هیچ یک از سرنشینان ماشین آسیبی جدی نمی‌رسد و تنها امیر بعلت درد شدیدی که در شانه احساس می‌کند و بعد  دکترها گفتند که شکستگی جزئی و بسیار خفیف است به نزدیکترین بیمارستان که بیمارستان شهر رافضی گراش بود، برای مداوا انتقال می‌یابد.

درست بخاطر دارم که دو یا سه روز بعد با او تماس تلفنی داشتم و او مرا آسوده خاطرساخت و گفت: الحمدلله چیزیم نیست و دکترها گفته‌اند که تنها یک شکستگی جزئیه، فقط احساس درد می‌کنم.     

در خلال این مدت که در بیمارستان گراش بستری می‌شود، اتفاقاتی رخ می‌دهد كه دوستان و اطرافیانش را مطمئن می‌سازد كه فوتش امری طبیعی نبوده و یك قتل ناجوانمردانه بوده است؛ زیرا در حالی كه روز ‌به ‌روز حالش رو به بهبودی بوده است در روز ششم بستری شدنش، بعد از اینکه در شب قبلش (همانگونه که خودش به کسیکه در بیمارستان همراهش بود گفته بود) چند نفر لباس شخصی با قیافه‌هایی کاملا بسیجی و اطلاعاتی به اتاق وی می‌روند و او بعلت خواب آلودگی ناشی از مصرف دارو، متوجه حرفها و کارهایشان نمی‌شود و بعد از رفتنشان پس از اینکه همراهش به اتاقش بازمی‌گردد به وی می‌گوید که چنین اتفاقی افتاده و از همراهش می‌خواهد و به وی می‌گوید، دیگر هرگز مرا تنها نگزار چون این افراد کاملا مشکوک هستند. فردای آنروز ناگهان حالش  بشدّت وخیم شده و در ICU بستری و ممنوع الملاقات می‌شود. بدین ترتیب، از دسترس دوستان و خانواده‌اش نیز خارج شده و كلاً در اختیار مسؤلین كشتارگاه گراش قرار می‌گیرد.

 رفتار بسیار نامناسب و خشن پرسنل بیمارستان و همچنین اظهارات دكترش در بیمارستان خصوصی دنای شیراز (که بعد از وخامت حالش با اصرار نزدیکانش به آنجا منتقل شد) كه به یكی از دوستانش می‌گوید: ما كاریش نكردیم! هر كاری كردند در بیمارستان گراش كردند. هنگامیكه آن شخص از دكتر توضیح بیشتری می‌خواهد، می‌گوید: در گراش كار امیر را تمام كرده‌اند زیرا عفونت تمام اعضای بدنش را فرا گرفته و از كار انداخته است و از دست ما كاری بر نمی‌آید. و گفته پزشکی دیگر که می‌گوید: «کشتنش بعد آوردنش اینجا» و اینکه: «این عفونت‌های داخلی آثار تصادف و حادثه رانندگی نیست». همچنین گرفتن تعهد توسط پزشك قانونی شیراز از خانواده‌اش مبنی بر اینكه هیچ شكایتی از بیمارستان گراش و بیمارستان دنای شیراز نداشته باشند و بعد از تعهد گرفتن اعلام كردند كه گردن امیر شكسته است!! در حالی كه امیر هرگز از درد گردنش چیزی نگفته بود و از تصاویر موجود كه در بیمارستان گراش فیلمبرداری شده است، هم می‌توان تشخیص داد كه امیر براحتی سر و گردن خود را بدون هیچگونه مشكلی حركت می‌دهد!!!

همه این موارد نشان می‌دهد كه امیر برخلاف اظهارات دكترهای دجال‌صفت و جلّاد پیشه‌اش بر اثر ایست قلبی فوت نشده است، بلكه مظلومانه روی تخت بیمارستان در حالی كه قدرت هیچ دفاعی از خود نداشته و خانواده‌اش از مكر و حیله‌های شیطانی دشمنانش بی‌خبر بوده‌اند به قتل رسیده‌است، یا بهتر بگویم؛ به اذن الله عزوجل به شهادت رسیده است.

بعد از شهادت امیر، امام جمعه قُصبا (اروند کنار)، شیخ عبدالحمید دوسری و برادر مجاهد و دعوتگر ديگري را که از دوستانش و اهل آبادان است زندانی می‌کنند و هر سه مسجد آبادان را تعطیل کرده و بسیاری از دعوتگران اهل سنت آن دیار را دستگیر و تعدادی را نیز به جرم وهابیت و تروریست و... رسما اعدام می‌کنند.

ولی باز هم بعضی از علمای مزدور و بیخبر و خود فروخته اهل سنت هنوز هم مشغول تقریب بین شیعه و سنی هستند.

تا اکنون در اهواز و آبادان و شهرهای دیگر این استان صدها هزار نفر سنی شده‌اند که بسیاری از آن‌ها در زندان هستند و تعداد زیادی هم شهید شده‌اند و تعدادی نیز مجبور به هجرت شده‌اند.

رحمه الله رحمة واسعة وأسکنه فسیح جناته.

 

محمد انصاری

abusaeedansari@gmail.com


حديث
اِنَمَا الاَعمَالُ بِالنيَات و اِنَمَا لِکُل امرءٍ مَا نَوَي فمن کانت هجرته الي الله و رسوله فهجرته الي الله و رسوله
همانا اعمال بسته به نيت است و شخص بسته به نيتش بهره مي برد. پس کسي که هجرتش براي خدا و رسول باشد پس هجرتش براي‏ آنهاست
نظرسنجي

مؤثرترین کانال اهل سنت در هدایت شیعیان کدام است؟





خبرنامه